تبليغاتX
MI MO

 

+ نوشته شده در  87/03/05ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

دلم گرفت از آسمون                      هم از زمين هم از زمون

 

            تو زندگيم چقدر غمه                             دلم گرفته از همه

 

          اي روزگار لعنتي                                    تلخ بهت هرچي بگم

 

من به زمين و آسمون                              دست رفاقت نميدم

 

   امشب از اون شباست كه من                    دوباره ديوونه ميشم

 

            تو مستي و بي خبري                                اسير ميخونه ميشم

 

    امشب از اون شباست كه من                 دلم ميخواد داد بزنم

 

            تو شهر اين غريبه                                  درد مو فرياد بزنم

  

از اين همه در بدري                              تو شهر من قيامته

 

چه فايده داره زندگي                               اين انتهاي طاقته

 

+ نوشته شده در  86/07/01ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

  s

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم ،

- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !
                       


تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد ،

- که مرا

زندگانی بخشد

چشم های تو به من می بخشد

شورِ عشق و مستی

و تو چون مصرعِ شعری زیبا ،

سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی .

+ نوشته شده در  86/07/01ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

اگه به جور روزگار از زندگیت میرم کنار

میرم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار

تو گریه های زار وزار سپردمت به روزگار

این از خودم گذشتنو پای خاطرخواهیم بذار

خیال نکن نخواستمت

این اونه که میخواستمت

به قبله محمدی   اینه که حرف راستمه

میخوای واست همین وسط زار بزنم

باتار زلفات دلمو دربزنم

پیش همه قلب خودو داد بزنم

گریه کنون سرتوی دیوار بزنم

بعد یه عمر آزگار

یه عاشقی تو روزگار

از عشق تونست که بگذره

بدون باختن تو قمار

+ نوشته شده در  86/07/01ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

 

ما چون دودریچه روبروی هم

                         آگاه ز هر بگو مگوی هم

                               هرروز سلام وپرسش وخنده

                                                         هر روز قرار روز آینده

                                    عمر آینه بهشت اما آه

                             بیش ا ز شب وروز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته وخسته است

                         زیرا یکی از دریچه ها بسته است

                                    نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

                                                                نفرین به سفر که هر چه کرد اوکرد

ما چون دودریچه روبروی هم

                       آگاه ز هر بگو مگوی هم

                                هر روز سلام وپرسش وخنده

                                                              هر روز قرار روز آینده

+ نوشته شده در  86/07/01ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

گاه گاهی به من از

مهر پیامی بفرست

 

فارغ از حال خود و

 

جان و جهانم مگذار

+ نوشته شده در  86/05/29ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر وسامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز گفتن تا کی ؟

سوختم ، سوختم این راز نهفتن تا کی ؟

روزگاری من و دل ساکن کوئی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل ودین باخته ، دیوانه روئی بودیم

بسته سلسله سلسله موئی بودیم

که در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزده اش این همه بسیار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که گرفتار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنائی او

دل رسوای من شد سبب زیبائی او

بس که دادم همه جا شرح دلارائی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشائی او

این زمانه عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سرو سامان دارد

+ نوشته شده در  86/05/27ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

سلام

۱.هیچوقت عاشق نشید.

۲.دوست داشتن رو با عاشق بودن اشتباه نگیرید.

۳.اگه خدایه نکرده عاشق شدید تمام عشقتون رو نثارش نکنید.

۴.واسه عشقتون بمیرید ولی حداقل واست تب کنه.

۵.توی عاشقی زیاد بچه بازی در نیارید.

۶.همیشه واسه عشقت تازه باش.

۷.و...

+ نوشته شده در  86/05/27ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

هیچ وقت از یاد نمیبرمت.

شاید ماجرای ما اینه! شاید اینه که همیشه مجنون به لیلیش نرسه.شاید زندگی اینه.

کلا اینه.دل شکستن.ولی همیشه مجنون توی دلش یه چیز دارهخوبیه کسی که دوستش داره.

مجنون همیشه میگه که برو تا بزرگی ،میخوام که فقط آرزوم بشی .کاری ندارم که با کی هستی.فقط بهترین باش.واسه خودت باش.به بهترین جاها برس.همین واسش بسه.اینو فقط به تو نمیگم.به تمامی کسانی که دوستشون دارم میگم.دلی میشکنه.ولی در عوضش دلهایی سر حال میاد.قلبها راحت میشن.پس امیدوارم که بهترین باشی.سعی کن که با کسی نباشی تا بتونی به بهترین جاها برسی.

حرفهام روت تاثیر نذاشت.هر چی گفتم پشت گوش انداختی.دیگه سپردمت به خدا.

خدا نگه دارت.خدایا.عزیزترین هامو دارم به تو مسپارم.خواهش میکنم که مواظبشون باش.نذارکه یه تار مو از سرشون کم بشه.همیشه یارو یاورشون باش.کمکشون کن که همیشه بهترین باشن.

+ نوشته شده در  86/05/23ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

الهی که شفا پیدا کنی تو

واسه دردات دوا پیدا کنی تو

تو این دنیا که بی وفای رسم

رفیق با وفا پیدا کنی تو

عمرا تموم دنیا رو بگردی

مثل من عاشقی پیدا کنی تو

نرو  افسانه من ناتموم

بدون اگه بری کارم تموم

بهت گفتم بیا دنیای من باش

کنارت حتی مردن آرزومه

شنیدم تو دلت انگار می گفتی

که عاشقی کجاست وفا کدومه

می خام به سردی شبهام بخندم

می خام به پوچی فردام بخندم

وقتی می بینمت با دیگرونی

تو اوج گریه هام می خوام بخندم

می خوام داد بزنم تنهای تنهام

می خوام وقتی می گم تنهام بنخندم

منم تو شهر غم زندونی تو

غم و غصه دل ارزونی تو

نگو دوست دارم به یه غریبه

میشه اون مثل من زندونی تو

رسیده اون شبی که تو می خواستی

چه بده آخره مهمونی تو

+ نوشته شده در  86/05/20ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

 

 

 

 

 

ديرگاهيست در اين تنهايی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا ميخواند

ليک پاهايم در قير شب است .

 

رخنه ای نيست در اين تاريکی :

در و ديوار به هم پيوسته .

سايه ای لغزد اگر روی زمين

نقش وهميست ز بندی رسته

 

نفس آدمها

سر به سر افسرده است .

روزگاريست در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

 

دست جادويی شب

در به روی من و غم می بندد

ميکنم هر چه تلاش،

او به من ميخندد .

 

نقش هايی که کشيدم در روز ،

شب ز راه آمد و با دود اندود .

طرح هايی که فکندم در شب ،

روز پيدا شد و با پنبه زدود .

 

ديرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است .

جنبشی نيست در اين خاموشی :

دست ها پاها در قير شب است .

 

 

+ نوشته شده در  86/05/18ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

 

شبی خواب دیدم که با خدا در کنار ساحل قدم می زنم .

وقتی برگشتم و به گذشته ی خودم نگاه کردم

دیدم لحظاتی که در مشکلات زندگی دست و پا می زنم

فقط یک رد پا وجود داره

برگشتم و رو به خدا کردم

و ازش کلی گله مند شدم .

بهش گفتم :

خدایا ..!

چرا لحظات سخت زندگی در کنارم نبودی

و خداوند گفت :

در آن لحظات

تو

روی

شانه های

من بودی

+ نوشته شده در  86/05/12ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/05/10ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

 

 

+ نوشته شده در  86/05/08ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

دفتر عشق که بسته شد دیدم منم تموم شدم

خونم حلال ولی بدون به پای تو حروم شدم

اونی که عاشق شده بود

بدجوری تو کار تو موند

برای خاطر دلت  حالا باید فاتحه خوند

تمام وسعت دل رو به نام تو سند زدم

غرور لعنتی می گفت بازی عشق رو بلدم

از تو گله نمی کنم از دست قلبم شاکیم

چرا گذشتم از خود ٬ چرا بعد تاریکی ام

دفتر عشق که بسته  شد دیدم منم تموم شدم

خونم حلال ولی بدون به پای تو حروم شدم

دوست ندارم چشمای من فردا به آفتاب وا بشه

چه خوب میشه تصمیم تو آخر ما جرا بشه

دست و دلت نلرزه بزن تیر خلاص رو

از اون که عاشقت بود بشنو این التماس رو

بزن تردید نکن ................

+ نوشته شده در  86/05/03ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

ليلی گفت : موهايم مشکيست .مثل شب .حلقه حلقه و مواج

 

دلت توی حلقه های موی من است

 

نمی خواهي دلت را آزاد کنی ؟ نمی خواهی موج گيسوی ليلی را ببينی؟

 

مجنون دست کشيد به شاخه اشفته بيد و گفت : نه نمی خواهم .گيسوی مواج

 ليلی را نمی خواهم . دلم را هم .

 

ليلی گفت : چشم هايم جام شيشه ای عسل است . شيرين .

 

نميخواهی عکست را توی جام عسل ببينی شيرينی ليلی را ؟

 

مجنون چشم هايش را بست و گفت : هزار سال است عکسم ته جام شوکران

 است . تلخ .تلخی مجنون را تاب می آوری ؟

 

ليلی گفت : لبخندم خرمای رسيده نخلستان است   خرما طعم تنهایی ات را عوض ميکند . نميخواهی خرما بچينی ؟

 

مجنون خاری در دهانش گذاشت  و گفت : من خار را بیشتر دوست دارم

 

ليلی گفت : دستهايم پلی است .پلی که مرا به تو ميرساند .بيا و از اين پل بگذر

 

مجنون گفت : اما من از اين پل گذشته ام .آن که ميپرد ديگر نيازی به پل ندارد .

 

ليلی گفت : قلبم اسب سرکش عربيست .بی سوار و بی افسار .

عنانش را خدا بريده .اين اسب را با خودت ميبری ؟

 

مجنون هيچ نگفت .ليلی که نگاه کرد مجنون ديگر نبود .تنها شيهه اسبی بود و رد

 پايی بر شن

 

ليلی دست بر سينه اش گذاشت . صدای تاختن می آمد .اسب سر کش اما در سينه ليلی نبود!

 

+ نوشته شده در  86/05/03ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

هنوزم بارون برام مقدسه

هنوزم بارون برام يه رحمته

هنوزم ميخوام باهاش همرا بشم

هنوزم ميخوام باهاش رويا بشم

هنوزم صداش برام نيايشه

هنوزم بويه خوشش نوازشه

هنوزم اون قطره هاتو دوس دارم

هنوزم اون گريه ها رو دوس دارم

 

هنوزم دلم باهات آروم ميشه

هنوزم چشام ببين زيبا ميشه

هنوزم بارون برام زيارتي

برا من هميشه حكم نعمتي

هنوزم وقتي ميياي داد ميزنم

تو دلم حاجتو فرياد ميزنم...

 

+ نوشته شده در  86/05/03ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

 

من به غير از تو نخواهم چه بداني چه نداني


 از درت روي نتابم چه بخواني چه براني


 دل من ميل تو دارد چه بجويي چه نجويي


 ديده ام جاي تو باشد چه بماني چه نماني


 من كه بيمار تو هستم چه بپرسي چه نپرسي


 جان به راه تو سپارم چه بداني چه نداني



 ايستادم به ارادت چه بود گر بنشيني

 

 مي تواني به همه عمر دلم را بفريبي

 
 ور بكوشي ز دل من بگريزي نتواني


 دل من سوي تو آيد بزني يا بپذيري


 بوسه ات جان بفزايد بدهي يا بستاني


 جاني از بهر تو دارم چه بخواهي چه نخواهي


 شعرم آهنگ تو دارد چه بخواني چه نخواني

+ نوشته شده در  86/05/03ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

میروم خسته و افسرده و زار                         
                                                           سوی منزلگه ویرانه ی خویش
      بخدا میبرم از شهر شما               
                                                            دل شوریده و دیوانه ی خویش
      می برم، تا که در آن نقطه ی دور       
                                                            شستشویش دهم از رنگ گناه
      شستشویش دهم از لکه ی عشق     
                                                            زین همه خواهش بیجا و تباه
      می برم تا ز تو دورش سازم        
                                                            ز تو،ای جلوه ی امید محال
      می برم زنده به گورش سازم      
                                                            تا از پس نکند یاد وصال
      ناله می لرزد،میرقصد اشک           
                                                            آه،بگذار که بگریزم من
      از تو،ای چشمه ی جوشان گناه     
                                                            شاید آن به،که بپرهیزم من 
      بخدا غنچه ی شادی بودم            
                                                             دست عشق آمد و از شاخم چید
      شعله ی آه شدم،صد افسوس       
                                                             که لبم باز بر آن لب نرسید
      عاقبت بند سفر پایم بست            
                                                             می روم،خنده به لب خونین دل
      میروم،از دل من دست بردار       
                                                            ای امید عبث بی حاصل
                

 

+ نوشته شده در  86/04/17ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

اولين گناه!!!

 

 

کمی بيانديش!! تجربه اش کردی نه؟! هم من، هم تو و هم هر انسان ديگری که صادقانه به قضاوت خويش بنشيند از ياد آوريش احساس لذتی سراسر وجودش را در خود می گيرد.

می بينی؟! هيچ نيست پشت آن همه ترس و واهمه، پشت آن همه وحشت که در جانت می افکنند. در پس آن همه انذارهای پوچ هيچ سقوطی نيست هيچ سياهی حتی! چيزی هست اما آنقدر متفاوت که در شگفتی می مانی. می داندی در پس آن چه خواهی ديد؟!! در پس آن گناه که تو نمی ترسی و مرتکب می شوی انسانی است آزاد، اراده انسانی توست،اختيار تو و با ذره ذره وجودت لمس خواهی کرد که اولين گناه اولين عمل انسانی توست، اولين قدمی که با اراده و اختيار خود بر داشتی و از آنجا که هيچ بند و حصاری زيبا نيست  وقتی لذت رهايی را چشيدی، رهايی انسان درونت، غرق در آرامش خواهی شد .

لحظاتی درنگ کن، پس چرا می ترسانندمان؟!!چرا؟! و به ياد داشته باش انسان تا زمانی که اسير جهل است پست ترين است و بی خطرترين(برای آنها می خواهند در بندش کنند).آنها که مرا و تو را از اولين خطا ترسانندن خوب می دانستند انسانی که از اين بندها رها شود و جرات بر خواستن داشته باشد ديگر هيچ جهل و ستمی را يارای ايستادن در مقابلش نخواهد بود!!

+ نوشته شده در  86/04/13ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

 
نیمه شب اواره و بی حس وحال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ایی اغاز کردیم در خیال
دل به یاد اورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
ان نظر بازی ان اسرار را
ان دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
نا توان بود و توان شد با من او
دامنش شد خابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دل بستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی زیباست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت:در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارو بدان
با تو شادی می شود غمهای من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی فاق بود
روزگار.اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این غصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده ام آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت ازبند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
ازغمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره اب گشتم کم شدم
آخر اتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
اخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه اب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم اشیانت هر کس هست
باش با او یاد تو ما را بس است
+ نوشته شده در  86/04/09ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

 

 

+ نوشته شده در  86/04/04ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای درین خانه ی ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
....................................

در انجمن عقل فروشان ننهم پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه ز اسکند و دارا

ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

+ نوشته شده در  86/04/03ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

 

To love someone means to see them as God intended them.
دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است


To love someone is to look into yhe face of God.
دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند


The hour of departure has arrived,
and we go our ways I to die and you to live.
Which is the better, only God knows.
هنگام جدایی فرا رسیده است. هر کس به راه خود می رود
من می میرم و شما زنده می مانید. تنها خدا می داند کدام بهتر است



Live in such a way that those who know you but
don't know God will come to know God because they know you.
چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسند
به واسطه آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند


A baby is God's opinion that life should go on.
نوزاد مشیت خداست بر ادامه زندگی

You don't cleanse your heart to come to God,
you come to God to cleans your heart.
شما قلب تان را پاک نمی کنید که به سوی خدا بروید
شما به سوی خدا می روید که قلب تان پاک شود

God is not what you imagine or what you think you underestand.
If you underestand you have failed.
خدا آن چیزی نیست که تصور می کنید، یا فکر می کنید که می فهمید
اگر می فهمید در اشتباهید


Prayer is conversation with God.
دعا گفتگو با خداست

I have learned to thank God for
answering my prayers with " no " or " not now " .
یاد گرفته ام از خدا تشکر کنم که دعاهایم را با " نه " و " حالا نه " پاسخ می دهد

The sole purpose of this human life in nothing
but the realization of God.
تنها هدف از این زندگی انسانی، شناختن خداست

God, grant me the serenity to accept the things I cannot change,
the courage to change the things I can,
and the wisdome to distinguish the one from the other.
خدایا به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم
شهامت عطا فرما تا آنچه را می توانم، تغییر دهم
و عقل عطا کن تا تفاوت میان آن دو را تشخیص دهم. خداوند گريه کرد، زمانی که اين جسم مملو از روح را سرتاسر مملو از عشق الهی کرد، اما هم اکنون هر آنچه عشق می نامندش به هوس می رود

+ نوشته شده در  86/04/02ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

وقت رفتن

چه آماده باشی چه نباشی روزی همه چیز به پایان می رسد،...دیگر خورشیدی طلوع نخواهد کرد وروزها ، ساعات ودقایقی وجود نخواهد داشت.

همه چیزهایی را که جمع کرده ای خواه ارزشمند باشد یا فراموش شده به دیگری منتقل خواهد شد.

ثروت وپیروزی موقتی تو محو خواهد گردید . آنچه تصاحب کرده ای دیگر اهمیت نخواهد داشت.

کینه ها ، خشم ها ، شکست ها وحسادت های تو سرانجام ناپدید خواهد شد .امیدها ، رویاها ، نقشه ها وفهرست

برنامه هایت جملگی تمام خواهد شد. پیروزی ها وشکست هایی که روزگاری بسیار مهم به نظر می رسیدند

رنگ خواهند باخت وبه تدریج محو خواهد شد. اهمیت نخواهد داشت که از کدام مکان آمده ای یا در کدام سمت جاده زندگی می کردی . آنچه اهمیت دارد چیزی نیست که آن را خریداری کنی ، بلکه چیزی است که خودت بنیان می نهی . چیزی نیست که به دست می آوری ، بلکه چیزی است که به دیگران می بخشی . آنچه اهمیت خواهد داشت موفقیت تو نیست ، بلکه اهمیت ومعنای وجودی توست.

 

آنچه اهمیت خواهد داشت چیزی نیست که تو آموخته ای ، بلکه چیزی است که به دیگران آموزش داده ای. آنچه مهم خواهد بود لیاقت وتوانایی ظاهری تو نیست ، بلکه شخصیت وماهیت درونی توست.

آنچه اهمیت خواهد داشت تعداد افرادی است که وقتی از میان آنها رفتی کمبود وجودت را حس کنند.

آنچه اهمیت خواهد داشت خاطرات تو نیست ، بلکه خاطرات آنانی است که به وجودت عشق می ورزیدند.

آنچه اهمیت خواهد داشت این است که در چه مدتی ، توسط چه کسی و برای

چه چیزی در یاد وخاطره ها زنده خواهی شد............

+ نوشته شده در  86/03/31ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

دلی  که شکست خرسند کردن مشکل است

شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است

به جان هر چه توی این دنیای پر غوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرا نم

بدون تو شبی تنها و بی فا نوس خواهم مرد

دعا کن بعد از دیدار تو باشد وقت پا یا نم

 

عشق یعنی دل سپردن در جنون

عشق یعنی دردل دیوانه خون

عشق یعنی بی وفایی های یار                    

عشق یعنی سال ها در انتظار

عشق یعنی جان سپردن بین راه

عشق یعنی قطره اهی اشک واه

+ نوشته شده در  86/03/31ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد   . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار  .  روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه  .  تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه  . . .

و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني

+ نوشته شده در  86/03/21ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

نام : آنجلینا جولی ویت . لقب: آنجی ، زن گربه ای . قد: 173 سانتیمتر. او در تاریخ 4 ژانویه 1975 و در ساعت 9:09 در لس آنجلس متولد و در همانجا بزرگ شد. نام پدرش "جان ویت" ( برنده جایزه آکادمی ) و نام مادرش "مارچلین برتلند" است.

همچنین او خواهرزاده "چیپ تایلور " می باشد. در ضمن "جولی" در زبان فرانسه به معنای "زیبا" است. او در سن 14 سالگی به کار مدلینگ روی آورد و در 16 سالگی از دبیرستان "بورلی هیل" فارغ التحصیل شد.

"آنجلینا" بعدها در انستیتو تئاتر "لی استرابرگ" آموزش دید. آنجا جایی بود که او در تولیدات کارآموزی متعددی ایفای نقش کرد. او بعدها به عنوان مدل حرفه ای در لندن ، نیویورک و لس آنجلس کار کرد و در ویدئوکلیپهای هنرمندانی همچون : "میت لف" ، "لنی کراویتز" ، آنتنلو وندیتی" و گروه "لمون هدتز" ایفای نقش نمود. در ضمن او در دانشگاه نیویورک در رشته سینما تحصیل کرده است. وی در پنج فیلم دانشجویی برای مدرسه سینمایی USC که تمام آنها را برادرش نوشته بود کارکرد.

"آنجلینا" در تاریخ سوم فوریه 1995 با "جانی لی میلر" ازدواج کرد و در سال 1999 از او جدا شد. او در مراسم ازدواجش با "جانی لی میر" به جای لباس عروس (!) یک شلوار چرم سیاه رنگ و تی شرت سفید رنگ به تن داشت که بر روی آن نام همسرش را با خون خودش نوشته بود!

"آنجلینا" یک کلکسیونر چاقو نیز هست و می گوید که به علم غسال خانه بسیار علاقمند است! از آرزوهای دوران کودکی او نویسندگی مراسم آئین کفن و دفن می باشد! او یک اصطلاح لاتین دارد که آن را نیز بر روی بدنش خلکوبی کرده . معنی آن جمله این است : "آنکه مرا می پروراند و به اوج می رساند ، همان مرا تخریب می کند!"

رابطه او و برادرش بسیار صمیمی و نزدیک است و به طور جدی تحت حمایت برادرش "جیمزهاون" می باشد. برادرش اغلب او را در نمایشهایش همراهی می کند و "آنجلینا" نیز از نام او در نمایشهایش استفاده می کند. مانند : "جیمی کجاست؟ " در پرده "دختر گسیخته" ( 1999 ).

او خالکوبی حرف H را بر روی مچ دست چپش دارد که آن مربوط می شود به نام دو شخصی که بسیار با او صمیمی و نزدیک هستند. او این خالکوبی را زمانی بر روی دست خود کشید که به "تیموتی هاتون" علاقه داشت ، اما پس از جدائیشان از یکدیگر ، او می گوید که آنرا فقط به خاطر علاقه به برادرش "جیمز هاون" کشیده است!

بر روی بازوی چپ او نیز خالکوبی دیگری وجود دارد که نقل قولی است از "تنسی ویلیامز" : دعا برای قلب سرکش که در قفس زندانی است!

شخصیت مورد علاقه او در فیلمهای دیسنی "دومبو" فیل پرنده می باشد. وی عنوان کرده : "زمانیکه دمبو قادر به پرواز شد ، او گریه کرده است!"

شهرت وی از فیلم "عشق همان است که هست" ( 1996) آغاز شد. دومین ازدواج "آنجلینا" در تاریخ پنجم می 2000 با "بیلی باب تورنتون" بود که حاصل آن فرزند پسری به نام "مادوگس" است. "جولی" نگهداری از کودکش را زمانیکه برای بازی در فیلم "خارج از مرزها" ( 2003) در افریقا به سر می برد آغاز کرد.

او در ماه می 2002 به عنوان سفیر خوشبختی ، از کمپ پناهندگان تام هین در تایلند بازدید کرد. او در تاریخ 27 می 2003 از همسر دومش "بیلی باب تورنتون" جدا شد.

بر اساس تحقیقات یک مرکز سینمایی مشخص شد که 35 درصد پاسخ دهندگان می گویند که "آنجلینا" اولین انتخاب آنها برای مراسم شام سال نو می باشد. در این تحقیق "کاترین زتا جونز" رتبه دوم را دارد.

"جولی" تصمیم گرفته که از حرفه بازیگری کناره گیری کند و همراه پسرش "مادوگس" در انگلیس اقامت داشته باشد. او می گوید : "می خواهم با دنیای فیلم وداع کنم و یک مادر تمام عیار برای مادوگس باشم و بیشتر در برنامه ها و جلسات مربوط به والدین و مربیان شرکت کنم!"

آهنگها و خوانندگان مورد علاقه او : "مدونا" ، "الویس پریسلی" ، "فرانک سیناترا" و گروه "کلش" می باشد. او بیشتر برنامه های مربوط به گیاهان و حیات وحش را از تلویزیون تماشا می کند.

قبل از جدایی او و همسر دومش ( بیلی باب تورنتون ) ، از "آنجلینا" پرسیده شده بود که اگر "بیلی" به تو خیانت کند ، با او چه می کنی ؟ پاسخ داده بود که : "او را نمی کشم! چون عاشق فرزندمان هستم و پسرم به پدر احتیاج دارد. ولی او را کتک میزنم! من تمام مصدومیتهای ورزشی او را می شناسم و به آنها ضربه می زنم!"

"آنجلینا" در جایی دیگر در مورد جدایی از همسر دومش گفته بود :"رابطه ما یک رابطه واقعی و عمیق بود. برایم آسان نیست که بخواهم بگویم چه چیز باعث ایجاد مشکلات و جدایی ما شد. بیلی شبها با موزیک و شغلش سرگرم می شد و من هم با فرزندم بودم. به هر حال از این مسئله هم عصبی هستم و هم غمگین. این دوران برای من ، سخت ناراحت کننده است.

بد نیست بدانید دستمزد "آنجلینا" در فیلم "The Cradle of Life" ( 2003 ) دوازده میلیون دلار بوده است!

+ نوشته شده در  86/03/19ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

زندگی رویش یک حادثه نیست

زندگی رهگذر تجربه هاست

تکه ابریست به پهنای غروب

آسمانیست به زیبایی مهر

بارگاهیست ز دربار حضور

زندگانی چون گل نسترن است

باید از چشمه جهان آبش داد

زندگی صحنه جولانگاهست

خوب و بد بودن آن

عملی از من وماست

پس بیا تا بفشانیم همه

بذر خوبی و صفا

و بگوییم به دوست :

معنی مهر و حقیقت چه نکوست

 

+ نوشته شده در  86/03/18ساعت   توسط Nabiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii  |